درباره نویسنده
شباویز
محمد تقی ابراهیمیان
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شباویز
صفحات اختصاصی
  • شما هم به جمع اعضای مکاتبه ای کانون بپیوندید
  • نقد کتاب نمی توان کلاغ ماند
  • نقدی بر سه گلدان نوشته احمد رضا احمدی
مطالب اخیر
  • قفس- محمد جواد قصابی فر
  • پدربزرگ-فاطمه نجفی
  • شما هم می توانید عضو مکاتبه ای کانون شوید
  • « فاطمه مهر ور»
  • امیر حسین عطاران
  • فاطمه مرادیان-هانیه شیخ امیرلو
  • سجاد توحیدی
  • ابوالفضل تمیزی
  • مجتبی نوربخش
  • مینا علیزاده
  • علی کاوه روئین
  • متین امامی
  • سجاد توحیدی
  • عصرداستان
  • ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان (۱)
  • پدربزرگ (۱)
  • داستان کوتاه (۱)
  • شعر نوجوان اسفراین (۱)
  • فاطمه مهر ور (۱)
  • فاطمه نجفی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳٩۱/٢/۱٦
  • ۱۳٩۱/۱/٢٦
  • ۱۳٩۱/۱/۱٩
  • ۱۳٩٠/۸/۳
  • ۱۳٩٠/٧/۳٠
  • ۱۳٩٠/٧/۱٦
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
  • ۱۳۸۸/٢/٥
  • ۱۳۸٧/۱/۳۱
  • ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
دوستان من
  • انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
  • ربابه علیپور
  • سايت كودك و نوجوان سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران
  • کتابک
  • كودكانه
  • مجله اينترنتي هدهد
  • محمد تقی ابراهیمیان
  • محمد حسن بهنام فر
  • وب سایت مصطفی رحماندوست‎
  • یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
  • یوسفعلی یوسف نژاد
  • وبلاگ اسدالله شعبانی‎
  • حمید هنرجو
  • علوی فرد
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



ادبیات کودک و نوجوان اسفراین
قفس- محمد جواد قصابی فر
نویسنده: شباویز - ۱۳٩۱/٢/۱٦

 

 پشت نرده های پنجره

درخت خانه ی ما در قفس 

حیاط زندانی است

پنجره را باز می کنم

تا درخت دوباره آزاد شود

نظرات ()



پدربزرگ-فاطمه نجفی
نویسنده: شباویز - ۱۳٩۱/۱/٢٩

همه ما بابا بزرگا رو با اون لنگ لنگ زدناشون تو راه رفتن و با اون عینکای ته استکانی و کمر خمیده  که دیگه سرکار نمی ره و توی خونه به گل ها آب میده و همیشه منتظر نوه هاش جلوی در نشتسته و توی جیبش نخود و کشمش داره میشناسیم اما بابا بزرگ اون،  اونی که شما فکر می کنید نیست اون همیشه توی مطبشه. راست قامته . کت و شلوار می پوشه . هیچ وقت توی خونه نمی مونه. به گل ها آب نمی ده و برای دیدنش باید شبا ساعت 9 به خونشون رفت.

همیشه دوست داشت بابا بزرگش بابا بزرگ قصه ها باشه . مهربون و صمیمی مثل بابا بزرگ حسنی توی قصه . یک روز با شوق از پله ها بالا رفت تا پدربزرگشو ببینه می خواست پدر بزرگ و  محکم بغل کنه و بهش بگه که چه بابابزرگی می خواد . توی راه حرفاشو با ذوق و شوق تمام پیش خودش تکرار می کرد. پله ها تموم شد. درو.باز کرد. پدر بزرگ یک گوشه اتاق افتاده بود . بهش زل زد نفسشو توی سینه حبس کرد. جلو رفت گوششو رو سینه پدر بزرگ گذاشت قلب پدر بزرگ از خستگی زیاد خوابیده بود. اشک روی گونه هاش دوید  و روی تکه کاغذی که کنار پدر بزرگ افتاده بود  جا خوش کرد.

نظرات ()



شما هم می توانید عضو مکاتبه ای کانون شوید
نویسنده: شباویز - ۱۳٩۱/۱/٢۱

سلام دوست خوبم . ما در مرکز آفرینش های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خراسان شمالی از تو دعوت می کنیم  تا به جمع اعضای مکاتبه ای ما بپیوندی . می توانی  با فرستادن اولین نوشته خود به آدرس :

بجنورد ، خیابان 17 شهریور شمالی - کوچه شهید نوریان ، روبروی دبیرستان دانش ، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان خراسان شمالی 

 یا مراکز  ثابت و سیار کانون در شهرستان ها ی بجنورد اسفراین و شیروان حضور در این جمع را تجربه کنی .

منتظر اولین نوشته های شما هستیم 

نظرات ()



« فاطمه مهر ور»
نویسنده: شباویز - ۱۳٩٠/۸/۳

شعر مثل رودخانه ای است .

رودخانه ای پر از صدا .

 رودخانه ای که می رود ،

لبی به سوی قلب ها .

 شعر مثل رودخانه ای است ،

 که می رود به باغ و دشت و کوه .

 شاعرش دو چشمه است و شعر،

 مثل آبشار باشکوه .

شعر مثل رودخانه است

شاعرش پلی به روی آن

می رود ز زیر پای پل

سوی جاده ی زمان

نظرات ()



امیر حسین عطاران
نویسنده: شباویز - ۱۳٩٠/۸/۳

بنویس یک نوشتم ، یک خانه یک کبوتر

بنویس دو نوشتم دو مرغ عشق آبی دنبال هم تو دنیا

بنویس سه نوشتم ، یک سهراب با یک صورت خونی

بنویس چهار ، نوشتم یک چارراه شلوغ، چهار بچه ، چهار میز، چهار فصل

بنویس پنج ، نوشتم  یک دنیا با پنج قاره که اول یکی تودند

بنویس شش ، نوشتم  یک  حرم با شش گوشه

بنویس هفت ، نوشتم چقدر که می می نویسی ، تاکی می خوای بنویسی ، تا وقتی که رد کنم هفت آسمون خدا را

نظرات ()



فاطمه مرادیان-هانیه شیخ امیرلو
نویسنده: شباویز - ۱۳٩٠/۸/۳

ای بازی،بازی،بازی،                                        

اونم بایک هم بازی

توکوه ودشت وبیشه

کنارتم همیشه

می ریم باهم آب بازی

آب بازی وتاب بازی

بیابریم به بازی

بازی باخاله نازی

بیابریم ،قایم موشک

چشمتوببندموش موشک

بیابریم گرگم به هوا

دستموبگیربپربالا

بازی هامون قشنگ بودن

هم بازی هازرنگ بودن

++++

خدا که مهربونه

همه چیزو میدونه

تو آسمون می مونه

با بندش مهربونه

با دستای توانا

آفرید بنده ها را

سبزه درخت چمنزار

با گل های تو گلزار

رنگین کمون رنگی

آخ که چه قد قشنگی

پروانه ی رنگا رنگ

باخرگوشای زرنگ

آفریدی جهانو

زمین و آسمانو

بازم تو پر توونی

همه چیزو میدونی

خداوندمهربون

همیشه پیشم بمون  

نظرات ()



سجاد توحیدی
نویسنده: شباویز - ۱۳٩٠/۸/۳

لحظه لحظه زندگی

مثل خورشید سوزان

مثل چشمه ها جوشان

مثل ابرها گریان

مثل دریا خروشان

مثل باد و برف و باران

می توان حس کرد

 زندگی را

نظرات ()



ابوالفضل تمیزی
نویسنده: شباویز - ۱۳٩٠/۸/۳

دلم مانند ماهی است که به هر سو می رود

مثل یک پروانه

که در باغی سرگردان است

ولی ماهی در خشکی می میرد

ولی پروانه در آب می میرد

پس نباید دلم مانند پروانه و ماهی باشد

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »